مستزادی از ((ملک الشعرای بهار))
این دود سیه فام که از بام وطن خواست
از ماست که بر ماست
وین شعله ی سوزان که بر امد ز چپ و راست
از ماست که بر ماست
جان گر به لب ما رسد از غیر ننالیم
با کس نسگالیم
از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست
از ماست که بر ماست
ما کهنه چناریم که از باد ننالیم
بر خاک ببالیم
لیکن چه کنیم اتش ما در شکم ماست
از ماست که بر ماست
اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است
زین قوم شریف است
نه جرم ز عیسی ، نه تعدی ز کلیساست
از ماست که بر ماست
گوییم که بیدار شدیم ، این چه خیالیست؟؟
بیداری ما چیست ؟؟؟؟
بیداری طفلیست که محتاج به لالاست
از ماست که بر ماست
تمام ابیات این شعر رو دوست دارم ولی قتی به دو بیت اخر می رسه می خوام خودمو مثل یک توپ شیطونک به در و دیوار بکوبم!!!
نکته ی قابل توجه دیگری که شایان ذکر می باشد اینست که این شعر 90 سال پیش سروده شده ولی با این حال در ابیات 7 و 8 به این نکته اشاره می کند که اسلام در ان روزگار هم مورد خمله قرار می گرفته ولی انروزها توسط مسیحیان وامروز توسط دیگران.
پذیرای هر گونه برداشت از ابیت بالا هستم(چه پر رو!)
در پناه ایزد باشید!!!!!!!!!!..........
2
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:46  توسط علیرضا
|