نیمه ی شعبان
خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید
ادامه مطلب
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 21:18  توسط علیرضا
|
اعتراف
و در ان هنگام که به من گفتی دوستت دارم ، مرا وادار به گفتن جمله ای کردی که از بدو تولدم در جنگل به من اموخته اند :
تو قدرتی داری که من ازش بی بهره ام
و باز هم مثل همیشه برای کسب قدرت جنگیدم
جنگیدم و جنگیدم و همواره شکستم خوردم
هر بار که شکست خوردم تو باز هم گفتی : دوستت دارم
برای اخرین بار گفتم : من دشمنتم ، باز هم دوستم داری ؟
لبخندی بر لبانت
برقی در چشمان بی همتایت
معنایی جز رضایت داشت ؟
در برابرت زانو زدم
چیزی را که بعد از هر شکست در تک تک سلولهای بدنم جریان پیدا می کرد با صدای بلند فریاد زدم :
عاشقت شدم
و این خود اعتراف بزرگیست
زیرا که اقرار به ضعف همچون مرگ است برای سلطان
در پناه ایزد باشید !!!!!!........!!!!!!!
2
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 13:32  توسط علیرضا
|
اگر غم لشگر انگیزد.......
بازم اومد ، همین دیشب بود ، مثل همیشه قوی و اماده ، با هزارتا نقشه ی جدید
سالهاست که میاد و وقتی شکست می خوره میره و قوی تر بر میگرده
غم !!!!
همهش می خواد منو غمگین کنه !!!!
ابر و باد و مه خورشید فلک گوش به فرمانشن
نمی دونم
نمی دونم !!!! مگه من باهاش چی کار کردم که همهش می خواد پدرمو در بیاره ؟؟؟
همیشه بهش لبخندمی زنم !
چون می دونم لبخند دردناک ترین انتقامیه که میشه ازش رفت !
دیشب هم اومد ، بازم بهش لبخند زدم
سالهاست که بهش لبخند میزنم
فقط
فقط نمی دونم تا کی اختیار ماهیچه های صورتمو دارم !!!!.....
2
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:7  توسط علیرضا
|