تبليغاتX
هنر الفبا
استاد شهریار
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست
بیچاره مادرم
هر روز میگذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
چادر نماز فلفلی انداخته بسر
او فکر بچه هاست

دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من کنار زد ،
در نصفه های شب.

او را گذشته ایست ، سزاوار احترام
او مادر من است............


این پست رو نوشتم تا با تمام وجود به مادرم بگویم : دوستت دارم .


مادر روزت مبارک !

مادر ، دوستت دارم !


در پناه ایزد باشید!!!!!!!!!.........



 
2 نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:14  توسط علیرضا  |