تبليغاتX
هنر الفبا
من دیوانه


روز عید است و من امروز در آن تدبیرم

که دهم حاصل سی روزه و ساغر گیرم


پی نوشت : یک ماه ، اماره ی نفس اماره بودن ، به همگی مبارک !




2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 22:26  توسط علیرضا  | 

بازم ابو سعید !
روزی خبر رسید که ابو سعید ابو الخیر می خواهد در مسجد بصره سخنرانی کند . تا هنگام ظهر مسجد کاملا پر شد ، طوری که بسیاری مجبور شدند بایستند .ابو سعید وارد شد تا به بالای منبر برود ، در همین هنگام مردی نیز خواست تا به مسجد وارد شود ولی در مسجد جایی نبود ، به همین سبب فریاد زد : خداي رحمت كند هركس را كه يك قدم از جاي خود جلوتر بيايد !

شیخ این سخن را شنید و به منبر نرفت و گفت : انچه من می خواستم پس از ساعتها موعظه در این منبر بگویم ، این مرد در یک جمله خلاصه کرد !


پی نوشت : لازمه ی یک قدم حرکت به جلو ، اگاهی از جایگاه کنونی خود است



2 نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 14:25  توسط علیرضا  | 

کمال خجندی


چشم اگر این است و ابرو این و ناز و غمزه این

الوداع ای عقل و ایمان ، الفراق ای کفر و دین



کمال الدین مسعود خجندی ، قرن هشتم




2 نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:29  توسط علیرضا  | 

مولانا


خنک ان قمار بازی که بباخت هر چه بودش .................... بنماند هیچش ، الا ، هوس قمار دیگر




2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 2:19  توسط علیرضا  | 

شور به سبک مولانا
من غلام قمرم غير قمر هيچ نگو

پيش من جز سخن شهد شكر هيچ نگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از اين بي خبري رنج ببر هيچ مگو

دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو

گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو

من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت

سر بجنبان كه بلي جز كه به سر هيچ مگو

قمري جان صفتي در ره دل پيدا شد

در ره دل چه لطيف است سفرهيچ مگو

گفتم اين روي فرشته ست عجب يا بشرراست

گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو

گفتم اين چيست بگو زيرو زبر خواهم شد

گفت ميباش چنين زير و زبر هيچ مگو


اي نشسته تو درين خانه پر نقش و خيال

خيز از اين خانه برو رخت ببر هيچ مگو


2 نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:22  توسط علیرضا  | 

عاشق یا مالک ؟
چرا عشق و تصاحب معشوق همزمان میاد سراغ من ؟

من عاشقم یا مالک ؟

او معشوقه یا مملوک؟

چرا باید مال خودم باشه ؟

مگه اونم مثل من یک انسان ازاد نیست ؟

چرا می خوام تصاحبش کنم ؟

چرا فرق عشق و ملک رو به من یاد ندادند ؟

چرا من عوض نشم ؟


2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 2:38  توسط علیرضا  |