روز عید است و من امروز در آن تدبیرم
که دهم حاصل سی روزه و ساغر گیرم
پی نوشت : یک ماه ، اماره ی نفس اماره بودن ، به همگی مبارک !
شیخ این سخن را شنید و به منبر نرفت و گفت : انچه من می خواستم پس از ساعتها موعظه در این منبر بگویم ، این مرد در یک جمله خلاصه کرد !
پی نوشت : لازمه ی یک قدم حرکت به جلو ، اگاهی از جایگاه کنونی خود است
چشم اگر این است و ابرو این و ناز و غمزه این
الوداع ای عقل و ایمان ، الفراق ای کفر و دین
کمال الدین مسعود خجندی ، قرن هشتم
خنک ان قمار بازی که بباخت هر چه بودش .................... بنماند هیچش ، الا ، هوس قمار دیگر
پيش من جز سخن شهد شكر هيچ نگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از اين بي خبري رنج ببر هيچ مگو
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو
گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو
من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي جز كه به سر هيچ مگو
قمري جان صفتي در ره دل پيدا شد
در ره دل چه لطيف است سفرهيچ مگو
گفتم اين روي فرشته ست عجب يا بشرراست
گفتم اين چيست بگو زيرو زبر خواهم شد
گفت ميباش چنين زير و زبر هيچ مگو
اي نشسته تو درين خانه پر نقش و خيال
خيز از اين خانه برو رخت ببر هيچ مگو
من عاشقم یا مالک ؟
او معشوقه یا مملوک؟
چرا باید مال خودم باشه ؟
مگه اونم مثل من یک انسان ازاد نیست ؟
چرا می خوام تصاحبش کنم ؟
چرا فرق عشق و ملک رو به من یاد ندادند ؟
چرا من عوض نشم ؟