چشم اگر این است و ابرو این و ناز و غمزه این
الوداع ای عقل و ایمان ، الفراق ای کفر و دین
کمال الدین مسعود خجندی ، قرن هشتم
خنک ان قمار بازی که بباخت هر چه بودش .................... بنماند هیچش ، الا ، هوس قمار دیگر
پيش من جز سخن شهد شكر هيچ نگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از اين بي خبري رنج ببر هيچ مگو
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو
گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو
من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي جز كه به سر هيچ مگو
قمري جان صفتي در ره دل پيدا شد
در ره دل چه لطيف است سفرهيچ مگو
گفتم اين روي فرشته ست عجب يا بشرراست
گفتم اين چيست بگو زيرو زبر خواهم شد
گفت ميباش چنين زير و زبر هيچ مگو
اي نشسته تو درين خانه پر نقش و خيال
خيز از اين خانه برو رخت ببر هيچ مگو
من عاشقم یا مالک ؟
او معشوقه یا مملوک؟
چرا باید مال خودم باشه ؟
مگه اونم مثل من یک انسان ازاد نیست ؟
چرا می خوام تصاحبش کنم ؟
چرا فرق عشق و ملک رو به من یاد ندادند ؟
چرا من عوض نشم ؟
ابو سعید ابوالخید گفت :تصوف دو چیز است ، یکسان زیستن و یکسو نگریستن.
و گفت این تصوف عزتیست در دل ، و توانگریست در درویشی ، و خداوندیست در بندگی ، سیری است در گرسنگی ، و پوشدگی است در برهنگی ،و ازادیست در بندگی ،و زندگانی است در مرگ ، و شیرینی است در تلخی.
و در میان مشایخ این طایفه ، اصلی بزرگ است که این طایفه همه یکی باشند و یکی همه-میان جمله صوفیان عالم هیچ مضادت و مباینت و خود دوی در نباشد.چون از راه معنی در نگری ،چون همه یکی اند ، همه دستها یکی بود و همه ی نظرها یکی بود.
به نقل از اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابوسعید ابی الخیر با تلخیص
جامی ست که عقل ، افرین می زندش ........................ صد بوسه ز مهر ، بر جبین می زندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف .................... می سازد و باز ، بر زمین می زندش